میخوام امروز برای اولین بار توی وبلاگم سلام نکنم.آخه میگن سلام سلامتی میاره ولی من اصلا الان از کلمه سلامتی خودم حالم به هم میخوره.
چقدر خوبه که آدما نخوان بابت کمک و یا کار خیری که برای کسی میکنن پاداش بخوان.اصلا چرا کار خوب میکنید که انتظار یک همچین جواب خوبی رو داشته باشید.تازه اگر هم طرف جوابی نداد دلتون میشکنه وخرد میشه و کدورت به دل میگیرید.به هر حال الان که این مطلب رو مینویسم دلم از یه چیز یا کسی گرفته.چقدر بده آدم نیازمند کسی بشه.من تا اونجا که توی زندگیم به یاد دارم در حد توانم به هر کسی که از من کمک خواست و یا نخواست کمک کردم.ولی چرا وقتی آدم از کسی کمک میخواد هیچ کس به فریادت نمیرسه.عجب دوره و زمونه نامردی شده این روزا.دلم از کسی پر نیست ولی چی بگم والا.این باعث نمیشه که من دست از کارم بر دارم و بی خیال مردم و دوستام بشم.من کارم رو انجام میدم و میدونم خدا هر جور صلاح بدونه منو هدایت میکنه و هواسش حسابی جمع و جوره.
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوست داشتم توی عروسیت باشم عزیزم ولی فکر کنم اینجوری برای خودت بهتر باشه که من نیام.امروز دو بار با کسی که قرار بود بیام صحبت کردم ولی اصلا هیچ حرفی در مورد اینکه چی جوری بیام و از این حرفها به میون نیاورد.حتما نمیتونسته دیگه.به هر حال اینم یکی دیگه از آرزوهای بزرگم بود که به سرانجام نرسید.من فقط موندم توی زندگیم آخه چند تا آرزوی بزرگ میتونم داشته باشم که قراره برآورده نشه.
شاید یک ماه هیچ مطلبی ننویسم.چون فعلا نمیخوام به صفحه وبلاگم نگاه کنم...