June 23, 2007

بهار رفت اما بوی انسانیت کجاست

سلام.
بالاخره بهار هم رخت و لباسش رو جمع کرد و از پیشمون رفت و تا سال دیگه که دوباره بیاد و مهمون ما باشه.گذر عمر چقدر سریع و عجیبه.انگار همین دیروز بود که سال تحویل شده بود و ما پشت سفره هفت سین نشسته بودیم.
omr.jpg
این عکسه یک جور گذر عمر رو نشون میده.(عکس رو از وبلاگ آرتا و آرتین برداشتم).یادش بخیر چه دورانی بود.
چقدر ما آدمها از هم دور شدیم.دیشب یکی از دوستانم داشت برای بچه یکی از همسایه هاشون که تصادف کرده بود پول درمان جمع میکرد.بنده خدا 6 میلیون تومان هزینه جراحی طفل معصوم بوده.اون راننده هم که در رفته بود و پدر بیچاره اش هم یک کارمند عادی شهرداری بیشتر نیوده....از اینجا جگرم آتیش گرفت که فهمیدم پدر و مادر هر دو یکی از کلیه هاشون رو ظرف این هفته گذشته فروخته بودند و چیزی نزدیک به سه و نیم میلیون جور کرده بودند.اما تا شیش تومن هنوز مقداری باقی بود.من هر چی دم دست داشتم دادم ولی بازم کم بود.
موضوع اصلا پول نیست بلکه انسانیته.چرا باید این بیچاره این جوری باشه و یک سری از آدمای دیگه ... ( چی بگم که هر چی بگم کم گفتم).جگرم میسوزه.بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که فقط به اصلاح خودم بپردازم و شکر گذار نعمتهای خدا باشم.خدایا خیلی مخلصیم.

June 23, 2007 9:24 AM | TrackBack