سلام.
دلم برای مامان تنگ شده.هنوز دو سه ساعت نشده که تو بیمارستان بستری شده.انگار که ستون فقراتم راست نمیشه.نفسم بالا نمیاد.اصلا یک جوری شدم.دستم به کار نمیره.میخوام مرخصی بگیرم و برم تو خلوت خودم.آخه خلوت من درست دم در خونه خداست.اینقدر ارتفاعش زیاده که قابل تصور نیست.کل شهر زیر پاته.من به اونجا میگم بام تهران.(البته نه این بام تهران)حسم میگه اونجا خیلی به خدا نزدک ترم.هر چی سیاهی تو این شهر وجود داره رو ازش رد میشی و به سفیدیا میرسی.
میخوام همونجا بشینم و ساعتها زار بزنم و التماس خدا رو بکنم.کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.
دوّم خرداد سالروز تولدمه.دوست دارم تو این روز فقط یک خبر رو بشنوم و اونم سلامتی مامانم.همین و بس.نه مهری میخوام و نه محبتی و نه کادویی و نه چیزی.........................................................................
الان چقدر گریه کردن رو دوست دارم ولی حیف که تو شرکتم.حالا حساب کنید توی این اوصاف آقای مهندس عزیز بیاد و بگه من این صورت وضعیت رو تا ساعت 15 میخوام و الان ساعت 13.15 است.ببین چه حالی بهت دست میده.نمیشه بهش بگی بعدا.آخه مثلا آقا سهامدار هم هستند.با اون منشی عزیزش.این خانم منشی ایشون فقط بدرد چک وصول کردن میخوره و شر خری.اینقدر میاد جلوی میزت وامیسته که کلافت میکنه.فکر کن از ساعت 7 صبح باید ایشون رو زیارت کنید تا 4.30 عصر که شرکت تعطیل میشه.(تا حالا اینقدر از کسی خسته نشده بودم)
حدود 43 ماهه که در این وبلاگ دارم مطلب مینویسم و قبل از اون هم 22 ماهی در پرشین بلاگ مینوشتم و از اینکه هنوز هم یک نظمی در نوشته هام پیدا نمیکنم خیلی خوشحالم.احساس میکنم که هیچکدوم از نوشته هام با هم ارتباطی ندارند.آخه راجب به هیچ کدومشون فکر نمیکنم و فقط آنی تو مغزم میاد و میره.البته فکر کنم تنها کلمه و یا بهتر بگم که تنها نظمی که درون همه نوشته هام است در یک کلمه خلاصه میشه.
کلمه " سلام "