سلام.
آیشی واریا و آبیشک باچان (فرزند آمیتا باچان معروف) دیروز با هم وصلت کردند.این مراسم که از یک ماه پیش همه در تدارکش کمک میکردند به مدت سه روز و سه شب ادامه دارد.
دختر خاله ام بعد از یک سال و خورده ای بالاخره رویت شد.شده عین هندیا.بیچاره هندیا که مجبورن اون و دوستاش رو تحمل کنند.یک موتور داره با یک ماشین..میگفت بنزین لیتری هزار و خورده ای ولی ماشینش گاز سوز بود.هنوز خط لوله گاز ایران به پاکستان و هند نرسیده تکنولوژی و تفکر استفادش رو دارند اجراء میکنند....
امروز اول اردیبهشت 1386 و سرآغاز یک زندگی عشقولانه.توی این چند وقته به یک احساس عجیبی درون خودم پی بردم.نمیدونم کاذبه یا واقعی.خدا کنه ادامه داشته باشه.یواش یواش داره باورم میشه که هستم.امیدوارم که فرصتش از من گرفته نشه.
پنج شنبه هم گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد.تهش هم خیلی زود معلوم شد.حالا داستانش چیه ، الله اعلم ،
یکی که تازگی مزدوج شده داشت سخنرانی میکرد و میگفت چه معنی میده زن و شوهر تو کارای خصوصی همدیگه دخالت کنند.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینم از حرفهای توی خونه که من به هیچ کدومشون یک ذره اعتقاد ندارم.اصلا تفکراتمون به هم نمیخوره...
از وقتیکه انرژی درمانی شدیم دیگه جرات ندارم بگم سرم درد میکنه....توی این چند وقته سرم خیلی درد گرفت و خوب شد ولی مجبور شدم به روی خودم نیارم تا تلقینی که به خانواده شده از بین نره...ولی قدیما باز یکی بود به داد آدم میرسید ولی الان خودتی و خودت.البته یک جورایی برام خوبه چون اینجوری تمرین میکنم که روی پای خودم واستم و منتظر محبت کسی نباشم.
از ما که گذشت:
همه جوونا توی هر سری از دوران زندگی که قرار گرفتند عشق همون دوران رو بردند و توی دلشون کلی خاطره خوب مونده.ولی من تا این لحظه هنوز هیچ خاطره خوبی ندارم.از بس که مراعات اینو و اونو کردم.ولی دیگه نمیخوام اینجوری بگذره.دوست دارم یک زندگیه عشقولانه و باحال و اکشن داشته باشم.همین و بس.واسه خودت بون هم کلی حال میده.