سلام.
امروز نصب اسکلت پله داشتیم و از اونجائی که من خیلی دوست داشتم خودم این کار رو بکنم و به کلی ریزه کاریهاش رو یاد بگیرم خودم لباس کار پوشیدم و رفتم تو دل کارگاه.از بس این شمشیری پله رو با زنجیر با پائین کردم یک جای سالم تو دستم نمونده.اینقدر دستم میسوزه که حد نداره.
-دلم برای جسین پناهی سوخت.
-فردا تولد داداشمه.کادو چی بخرم.
خدا کنه فردا مشاور بیاد و حرفم رو قبول کنه.حق نذر یادم نمیره.
خدا کنه آدمای حرّاف به اشتباه خود پی ببرند.
خدا کنه راه تهران – کرج یک کمی کوتاه تر بشه تا من یک کمی صبح ها بیشتر بخوابم.
نمیدونم بالاخره تکلیف چی میشه و من کی از این بلاتکلیفی راحت میشم.
و بالاخره اینکه دلم برای همه دوستان وبلاگیم تنگ شده و از اینکه که خیلی دیر به دیر بهشون سر میزنم خیلی شرمنده ام و امیدوارم این رو به حساب خستگی بیش از حد کار بگذارند و پوزش منو بپذیرند.
شرح عکس:مذاکره پشت درهای بسته آقای رئیس جمهور و دختر شایسته سال
پسرک جوان.هر حوبی و بدی دیدی حلال کن.ما که رفتیم
Posted by: خشایار at August 15, 2004 12:46 AMباید بیشتر مواظب باشی تا دستت اوف نشه.بهتره باز بگذاری تا زخمهاش چرک نکنه
Posted by: مریم at August 15, 2004 12:51 AMآمین.چقدر دعاها یا بهتره بگم آرزوهای دست نیافتنی داشتی و من خبر نداشتم
Posted by: علی at August 15, 2004 12:55 AMمواظب باش خودتو به کشتن ندی.
Posted by: امیرحسین at August 15, 2004 12:56 AMسلام آرش جان.یاد پادگان بخیر.یادته دستات پر از چوب و خورده شیشه شده بود و یک هفته استعلاجی گرفتی....
Posted by: پرهام at August 15, 2004 12:59 AMomidvaram hamishe too karat movafagh bashi o be khastehaat beresi
Posted by: arta at August 15, 2004 7:14 AM:)
Posted by: matin at August 16, 2004 9:57 PMراستی چرا دیش من ترک خورده.تو اگه فهمیدی حتما به من بگو
Posted by: پرهام at August 18, 2004 12:19 AM