16 آبان 1382

تنهائی

سلام.نمیدونم چرا خوابم نمیبره.الان ساعت 6 صبحه و تنها نشستم جلوی کامپیوترم و دارم چرت و پرت می نویسم.وای که چقدر دلم گرفته.زهرا خانوم مریض شده.خدا کنه زود خوب بشه.از مریضی خوشم نمیاد.خدایا تمام بیماران رو شفا بده(آمین)
دارم به آسمون خونمون نگاه میکنم.چند وقتیه که شب ها تنهام دیگه ماه هم نمیاد پیشم.آخه اونم روزست و فعلا حال و حوصله نداره.پس من برای کی درد و دل کنم.معلومه دیگه حتما برای این پشه های مزاحم.نمیدونم دو سه روزیه که یک کمی ناامید شدم.از خودم،دوستانم،زندگی.احساس پوچی نمیکنم ولی یک کمی سر خورده شدم.همیشه وقتی تنها میشم با وبلاگم درد و دل میکنم.آخه همیشه به حرفام گوش میده ولی نمیتونه کمکم کنه.داشتم یکجا رو میخوندم که جالب بود.پتی هنس میگه:زندگی،از میان ما آنهائی رو که قدرت خطر کردن و رشد کردن ندارند می بلعد.حالا منو نبلعه!نمیدونم چی کار کنم.فکر کنم نیاز به یک تحول جدید دارم.به یک چیزی که منو تکون بده ولی چی؟؟زندگیم تکراری شده.باید عوض بشه.اخلاقم هم همینطور.دیگه فردا پس فردا باید برم تو جامعه و کار کنم.آخه دیگه مرد شدم نباید بترسم.احساس میکنم تنهام.کسی نیست که به حرفام گوش بده.شاید وقتشه یک دوست خوب برای خودم پیدا کنم.یه دوست واقعی.یکی که بتونم باهاش راحت باشم.من و اون نباشیم. ما بهتره البته هنوز برای ما شدنم خیلی زوده.هنوز دهنم بو شیر میده.این روزا دختر خوب کم پیدا میشه البته پسر خوب هم همینطور.چقدر تنهائی بده...

16 آبان 1382 6:24 قֽظֽ

Comments

Post a comment









Remember personal info?