July 30, 2007

بخواد بیاد یک دفعه از همه جا میاد

وقتی سیل بیاد دیگه نمیگذاره ببینی از کجا داره میاد.آخه از هر طرف که نگاه کنی داره میاد.مهم اینه که بدونی چی جوری بتونی جلوش وایستی!


July 29, 2007

بدنبال یک تیتر

سلام.
اوّل از همه روز پدر رو به همه پدران عزیز مخصوصا پدر خودم تبریک میگم.امیدوارم سایه همشون سالیان سال بالای سر ما باشه.
نمیدونم داستان چیه و از کجا شروع شد و به کجا ختم میشه.خدا به خیر بگذرونه.
توی این تعطیلات فقط یک باک بنزین سوزوندم.(نمیدونم خوبه ، نمیدونم بده ) به هر حال گذشت.میدونم که جبران کاستی های گذشته امکان پذیر نیست ولی خیلی دوست دارم دیگه تکرار نشه.مفید و مقوی بدون حرف اضافی.یک کلام و استوار.
فکر نمیکردم برای مرگ خیالی یکی از بهترین دوستانم اشکی چون باران بهاری از چشمهام جاری بشه.امیدوارم که سالهای سال زنده و خوشبخت باشه.
جرات میخواست که من نداشتم.البته نمیدونم که داشتم یا نداشتم.ولی خدا کنه اصرار به انجام در من کشته نشه.آخه همیشه گفتن بی سعی و تلاش کنج میسر نمی شود.


July 23, 2007

خداحافظی تکراری با جام ملتهای آسیا

سلام.

خداحافظ ایران
خداحافظ جام ملتهای آسیا
من فکر کنم به خودمون باختیم.عین همیشه.نظری ندارم.دارم به این وضع عادت میکنم


July 22, 2007

یک زندگی ایده آل یعنی چی؟

سلام.

آقا حقوقت که تقریبا درست شد.از نظر کاری هم که جات محکمه.لیسانس هم که هستی.قد و هیکل درشتی هم داری و سعی میکنی خوشتیپ به نظر بیایی،دیگه چته.چه مرگته.به قول بچه ها جو ت زیاد شده ار ار میکنی.
وایستا وایستا بگذار جواب بدم:
اوّلا بابت حقوقم زیاد شده که خدا رو شکر ولی هنوز که نگرفتمش.ثانیا: حالا حالاها باید از نظر کاری تلاش کنم تا یک پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته باشم.ثالثا:بقیه حرفهات چرنده.من دنبال یک رفیق فابریک توپ و باحال میگردم.عجله به اون شدت هم ندارم ولی بدم نمیاد زودتر پیداش کنم.
حالا کجای کاری.من کلی برنامه دارم.کلی فکرها توی ذهنم قرار داره که دارم روشون برنامه ریزی میکنم.
خانه ، ماشین ، زن ، تحصیلات ، علم ودانش کاری ، زندگی مستقل و خلاصه هزار یک برنامه مشتی
این عکس ماشین مدل جدید پروتنه.کاشکی توی ایران هم بود.


July 18, 2007

ایران - مالزی

سلام.

امروز ساعت 16:05 بازی سوم ایران با مالزیه.جنگ بر سر سرگروهی.امیدوارم که با گلهای بالا برنده بشیم.


July 16, 2007

در نا امیدی بسی امید است

سلام.
فکر کنید در عین این همه بد بختی و بیچارگی و نامردی یکی از ستاره های آدم بهت چشمک بزنه و یک گوشه چشمی نورانی بهتون نشون بده ، چه حال با حالیه.آخه نمیدونی که اون موضوع خوبه یا بد.
دیروز تیم ملی فوتبال ایران با چین 2-2 مساوی کرد.زندی و نکونام گلزنی کردند تا ایران با 4 امتیاز چشم به دیدار راحت خودش با مالزی بندازه.امیدوارم که تیم اوّل گروه بشیم.دیشب یا بهتره بگم صبح امروز فینال جام ملتهای قاره آمریکا بود که برزیل با 3 گل آرژانتین رو شکست داد.چقدر غم انگیز بود.
امروز ماشین آوردم.خیلی نرم و راحت اومدم باهاش.انشاالله که طوری نشه.
همیشه گفتند بازم میگن که در نا امیدی بسی امید است.توکل به خدا داشته باشید که خودش همه رو یاری میکنه.(به امید حق)


July 11, 2007

چقدر اطمینان کردن سخت شده

سلام.
دو سه روزی خبرهای ناجور و تلخ درباره دخترهای شرکت می شنیدم.درواقع یکی داشت آمار تک تکشون رو بهم میداد.خیلی غصه ناک و یا شایدم بهتره بگم که خیلی دردناک بود.امروز هم یکی از بچه ها رو دیدم که یک کاری کرد.ته دلم خالی شد.یعنی اگر اونم دچار این جور داستانها شده باشه که وا ویلا.خیلی غصه ناک شدم.جای پیمان اینجا خالیه.
نمیدونم چرا هر چی سعی میکنم از اینجور حواشی ها بدور باشم ولی خودشون میان سراغم.فکرم یک هو خراب میشه و میره سمت چیزای بد.
بر شیطون بد لعنت
یعنی اگر تو هم آره ، دیگه تا آخر عمرم نمی بخشمت.............البته برای تو که مهم نیست ولی برای من خیلی مهم بود....اصلا دوست ندارم بهش فکر کنم....حالم بد میشه.
اصلا ولش کن.من بهتره حواسم به کار خودم باشه....آره آقا جون.من خودم رو جمع کنم کلی هنر کردم.خدا جون ولی یکی رو جلوی راهم بگذار که منم راضی باشم.
قربون آدمای خوب برم.فدای مامان گلم بشم.امثال مامانای ما و مامان گلی و ... خیلی کم پیدا میشن یا شایدم نشن............
چقدر این روزا بد و تلخ میگذره.ولی بازم شکر.خدایا شکرت


July 8, 2007

سفرنامه یا درد دل نامه

سلام.
توی این چند روز گذشته یک ماموریت کاری داشتم به شهرستان جهرم از استان فارس.دیدن جهرم و شهر های دور و برش برام خیلی تازگی داشت.از 5 سالگی تا الان که 28 سالمه شیراز رو ندیده بودم.یک تصور خاصی از شیراز توی ذهنم نقش بسته بود.هر چند که بازم فرصت نشد شیراز رو ببینم.
شنبه ساعت 14:30 به سمت شیراز پرواز داشتم و پنجشنبه هم ساعت 23:50 زمان برگشت بود.توی این چند روز حسابی حمام آفتاب گرفتم.عجب آفتاب سوزان و گرمی بود.قابل وصف نیست.
صبح ساعت 7:15 کارگاه بودیم و تا میرسیدیم یک لیوان آب تگری میزدیم توی رگ و یا علی.می رفتیم توی کارگاه.قرار بود فصل مشترک یک پیمانکار رو که عذرش رو خواسته بودیم در بیارم.نماینده پیمانکار و کارفرما هم بودند.خلاصه که یک تجربه جدید دیگه بود.یکی دو روز آخر هم رفتیم به دیدن شهر جهرم.یک غار به نام شنگشکن ( سنگ بشکن ) وجود داشت که برام خیلی جالب بود.شهر بازی ، نمایشگاه صنایع دستی ، خیابان یا میدان منوچهری ، خیابونای پر از چهار راه و میدان های کوچولوی اون ، رانندگی عجیب و غریب مردمان جهرم ، تعداد فوق العاده زیاد موتور ، باغهای خرما و لیمو، اون خیابونی که از سر تا تهش فقط خوابگاه دختران بود و نزدیک به ترمینال شهر و خلاصه خیلی چیزای عجیب و غریب و دیدنیه دیگه.
الان که پشت میز کارم نشستم و دارم به کارهای انباشته شده روی میزم نگاه میکنم دلم میگیره.عصری هم قراره بریم مسجد فاطمیه.مراسم ختم پدر یکی از همکارانمه.خدا همه اموات رو رحمت کنه.انشاالله که بقای عمر بازماندگانشون بشه.
بعدش هم باید برم شرکت بالا،وای خدای من اصلا امروز حسش نیست.دیشب ساعت 3 صبح خوابیدم.( از بس که اینا تو مخ آدم راه میرن )(آخه من نمیدونم اگر یکی مثل علی یا خشی گیرتون میافتاد اون موقع چی کار میکردید.شیطونه میگه یک حرکت انفجاری بکنم و دل بزنم به دریا و قید خونه و خانواده رو بزنم.بابا بس کنید دیگه آخه چقدر این داستان مزخرف و تکراری رو ادامه میدید...اه اه اه)
شب هم دعوتیم خونه مامان بزرگ عزیزم.موضوع دعوت مربوط به روز مادره ولی چون بچه ها کنکور داشتند به امروز موکول شد.
خلاصه اینکه خدا جونم دست تنهام نگذار.خودت میبینی دارم چه زوری میزنم.دیگه دارم کم میارم.خودت یه جوری راس و ریسش کن.آخه چرا اینجوری شد.مگه چه گناهی مرتکب شدم که اینجوری باید پس بدم ( خدا جون جونم : خیلی مخلصتیم )