سلام.
بالاخره هیئت مدیره و مدیر عامل استقلال مشخص شدند و جمعیت آبی پوش رو از چشم انتظار بودن درآوردند.حاجی هم بالاخره به آرزویش رسید.
حاجی جون بالاخره رفتی تیتر روزنامه ها.برو جلو ببینم چه کار میکنی.فقط بپا که سوتی موتی ندیا
سلام.
بالاخره بهار هم رخت و لباسش رو جمع کرد و از پیشمون رفت و تا سال دیگه که دوباره بیاد و مهمون ما باشه.گذر عمر چقدر سریع و عجیبه.انگار همین دیروز بود که سال تحویل شده بود و ما پشت سفره هفت سین نشسته بودیم.
این عکسه یک جور گذر عمر رو نشون میده.(عکس رو از وبلاگ آرتا و آرتین برداشتم).یادش بخیر چه دورانی بود.
چقدر ما آدمها از هم دور شدیم.دیشب یکی از دوستانم داشت برای بچه یکی از همسایه هاشون که تصادف کرده بود پول درمان جمع میکرد.بنده خدا 6 میلیون تومان هزینه جراحی طفل معصوم بوده.اون راننده هم که در رفته بود و پدر بیچاره اش هم یک کارمند عادی شهرداری بیشتر نیوده....از اینجا جگرم آتیش گرفت که فهمیدم پدر و مادر هر دو یکی از کلیه هاشون رو ظرف این هفته گذشته فروخته بودند و چیزی نزدیک به سه و نیم میلیون جور کرده بودند.اما تا شیش تومن هنوز مقداری باقی بود.من هر چی دم دست داشتم دادم ولی بازم کم بود.
موضوع اصلا پول نیست بلکه انسانیته.چرا باید این بیچاره این جوری باشه و یک سری از آدمای دیگه ... ( چی بگم که هر چی بگم کم گفتم).جگرم میسوزه.بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که فقط به اصلاح خودم بپردازم و شکر گذار نعمتهای خدا باشم.خدایا خیلی مخلصیم.
سلام.
احساس میکنم که میتونم دوباره شروع کنم.از اوّل.یک زندگی مردونه.خودم و خودم.برای خودم تصمیم بگرم.
برای آینده ام هدف داشته باشم.ترقی کنم و ... . خیلی دوست دارم اون حس دوران بچگی دوباره بهم سر بزنه.
از اینهمه سیاهی دیگه حالم به هم میخوره.حس دوست داشتن و مهربونی رو دوست دارم.حس با هم بودن ، ما بودن ، همکاری عادلانه ، عشق و مهربونی ، تلاش و کوشش ، ترقی و پیشرفت و ...
مطالعه رو دوست دارم ولی انجامش نمیدم.انشا الله که از امروز توی برنامه من جایی داشته باشه.حداقل روزنامه ها.
اگه این کاره درست بشه که خیلی توپ میشه.قسم میخورم که از اولین پولی که در بیارم درصدی از اون رو به نیازمندان کمک کنم.
راجب به اون حس دوست داشتنه باید بگم بالاخره به منم ثابت شد که میتونم کسی رو اونجوری که دوست دارم دوست داشته باشم.
شیر تو شیری شد از بس که دوست نوشتم.
سلام.
بعد از یک وقفه چند روزه دوباره سر و کله منم پیدا شد.این چند وقته حسابی گرفتار بودم.
خبر خاصی نبود.فقط دو تا تولد.یکیش خودم بودم و دومیش یکی از اقوام......13 خرداد.دیگه هیچ.
این ایام سوگواری ارتحال امام هم برای خودش فیلمی بود.انگار سیزده بدر بود.من تو سیزده بدر همچین جمعیتی رو به این شادی هم ندیده بودم که توی این دو سه روزه قسمت شد ببینم.4 ساعت تموم توی ترافیک گیر کردم.کجا...اونم توی تهران چه برسه به جاده ها.باور کردنش کمی سخته ولی نمیدونید که چه ها دیدم....کنار رودخانه فشم چه خبر که نبود.بساط بزن برقص،منقل و جوجه،مشروبات الکلی به وفور،تیکه ها و خاونمای خوشگل و شاد،هر تفریحی که بگی،پاسور(حکم 4 نفره + پهار برگ + پوکر و ...) خلاصه که دمه این مردممون حسابی گرم.خیلی باحالند.