سلام.
اینکه میگن مارادونا فوت کرده و یا اینکه در آستانه فوته منو حسابی دلگیر میکنه.چه روزای خوش باحاش داشتم.هر موقع فوتبالش رو از تلویزیون نشون میداد من با عشق و علاقه خاصی تماشا میکردم.واقعا اعجوبه ای بود.نمونه و همتا نداره و نداشت.
خلاصه که این اتفاقات زیاد به دلم خوش نمیاد.
میگفتند که کار سختیه ، ولی اصلا کاری نداشت.به راحتی مثل بنز ردیف میشه.میگی نه ببین.فقط به خاطر اینکه نشون بدم میخوام برم تا 10 تا.
سلام.
اگه به آدما رو بدی پرو میشن و اگه رو ندی بازم پرو میشن.خلاصه اینکه باید رو ندی و پرو باشی.
فکر میکنه که چه خبره حالا.وایستا با هم بریم.جو نگیرتت.حیف که آدم معتقد به شرایطی هستم وگرنه میگفتم دنیا دست کیه.(البته خدا رو شکر میکنم که آدم پایبندی هستم و امیدوارم که باشم).
خیلی دوست دارم اونی رو که دیدم بازم ببینمش.از نزدیک و شاید هم نزدیکتر.الان یک احساس جالبی دارم.
دلم برای خودم تنگ شده.
سلام.
دیروز بالاخره هر جوری بود گذشت.اولّش حسابی تو ذوقم خورد.آخه یک چیز دیگه تو تصوراتم بود و اون چیزی که دیدم اصلا باور نداشتم.با دیدنش حسابی توی دلم خالی شد ولی خوب الان که فکر میکنم میبینم که زیاد مهم نبوده و شاید برای اون هم همین داستان پیش اومده باشه.دنیای عجیبیه دیگه.فکر کنم امروز صبح رو سوتی دادم.(آقا قبول دارم دیگه هیچکی هیچ چی نگه)خلاصه اینکه باید ببینم چی پیش میاد.از گلی جونم هم ممنونم که میخواست منو از الافی در بیاره.شایدم میخواسته منو از سرش باز کنه ولی کور خونده.(هر هر هر ) خلاصه اینم از اون کارهایی یه که من اصلا ازش خوشم نمیاد ولی بنا به اقتضای زمونه مجبور به انجامش شدم.
شما راضی هستید؟
چطور بود
تو ازش بپرس من چطورم
اونی که فکر میکنی نشد نه.
اکشالی نداره به مرور زمان درست میشه
نه اینکه تو منظورت از اینکار یه چیز دیگه نبوده
پس فکر نکن که اونا بهت کلک زدن چون تو خودت آخرشی
نترس گول نمیخوری
سرطان چیه بابا
حالا میخوای چی کار کنی؟بهش میگی یا مثل راز داوینچی تو دلت نگهش میداری
اون چی....معلومه که هیچی.چون اصلا براش مهم نیست.
ای پسر سیگارش رو دیدی.چقدر عجیب و رمانتیک؟!
دلت داره گونده میشه ها پس مواظب سلامتیت باش.
جرقه هه خیلی مهمه.
پاک تر از تو؟ نه نه نه محاله پیدا کنی
دیگران اصلا مهم نیست که چی میگند.مهم اینه که تو چی هستی و میخوای چی بشی
دیدی بالاخره تو خونه همه به حرفت میرسن.فقط یک کمی طول کشید.بجای گوش دادن به حرفت در اون روز یک هفته دیرتر به تو پی بردند.
حیف که قبل از عید متری 300000 تومن را الان باید 1200000 میبینی و اون موقع اونجا اه اه و کثیف بود و الان بهشت برین
داداش ! خودتی یو خودت . حالا برو به فکر خودت باشو
به هیچ کس نباید اعتماد کرد
دستت رو بزار روی زانوهای خودت و دل به هیچ کس و هیچ چیز نبند.
میبینم بد جوری مخت خط خطی شده ها
فکر میکردم گمشده ام رو سریعا پیدا میکنم ولی دیدم که کور خوندم
گلی اینا رو جون داداش نخون.ضایعه به جون خودم.!!!!!!!
بسه بابا تا صبح ولم کنید اینجا چرت و پرت مینویسم
هیچ کدومتون منو نشناختید.خدایا بنازم به این قدرتت که بنده ات چه کارا که نمیکنه.لایه لایه وجودم سراسر راز و رمزه و چهره چهره نمایم سراسر ....(چی بگم که اصلا مهم نیست)
دوستای و رفیقای هم سن و سال من به چی فکر میکنند و من به چی؟
تبعیض تا چه حد آخه
سادگی رو دوست دارم به هیچ کس هم مربوط نیست
اگه به کسی کمک میکنم به هیچ کس مربوط نیست و اگر هم به کس دیگه ای کمک نمیکنم بازم به هیچ کس مربوط نیست.
پرنده ها رو دوست دارم.خیلی خیلی دوست دارم.کاشکی منم پرنده بودم.( اه اه چقدر لوس)
چه توقع بی جایی...چرا باید یکی تو رو درک کنه.درسته که تو سعی میکنی همه رو درک کنی ولی خودت میخوای مجبور که نبودی
توقع بیجا ممنون
ورزش خیلی باحاله...دوست میدارم
زرنگ تر از من تو دنیا کیه؟خنگ تر از من توی دنیا کیه؟
میخوام خیلی خیلی این فاصله زیاد رو بشکنم و دوباره بشم مثل سابق....اون سبک شدن رو خیلی دوست دارم.خیلی خیلی نیاز دارم
خیلی بده که اصلا برای تو فکر نکنند چون تو خودت به جای همشون برای خودت باید فکر بکنی.
اصلا برای کدومشون مهم بوده و هست که چه اتفاقی برات افتاده...
اگه بدونید چی کار میخوام بکنم (تازه تنهایی ) خداییش کف میکنید.خودم هم کف میکنم.ولی ایندفعه از کسی هم نظری نمیپرسم.فقط یک کمی زمان میخوام.......
مواظب نوک انگشتاتون باشید که از تعجب زیر دندونتون له نشه.
4 سال و خورده ایه که دارم وبلاگ مینویسم ولی ادعایی نداشتم...آخه جوجه تو که اون زمان به سبی زمینی میگفتی دیب دمینی من وبلاگستان رو آباد کرده بودم.اینقدر جو نگیرتت کوچولو
از عید تا حالا اصلاحات رو شروع کردم.کار سختیه ولی شدنیست.اول رانندگی.دیگه عقربه کیلومتر شمار بالای 160 رو نشون نمیده.حتی بالای 60 هم به زور میره.اینجوری رمانتیک تره.بدش میرسه نوبت به چی..اگه گفتی ... ذهن باید اصلاح بشه.تفکرات باید درست بشه.برابری و مساوات در داخل باید اصلاح بشه........
الان سر کارم و قراره زیاد نپیچونم....یعنی این کار ما هم درست میشه....
سلام.
من هنوز نفهمیدم امروز بالاخره چه حسی باید داشته باشم.خوب یا بد.این سر درد های مزاحم هم دست از سر من بر نمیداره که.کشته منو.عصری هم قراره یه سر برم بیرون بچرخم ببینم که آیا فرجی میشه یا نه.همه تو این وقت ها اکشن و با انرژی هستند و من مثل خنگ ها بی حوصله.کنجکاویم بیشتر از اون حسه است.امان از این فضولی.نمیدونم والا چی چی بگم.استرس دارم.آخه این موقعیت رو زیاد تجربه نکردم.
استرس دارم
ترس دارم
نگرانم
دلم به حال خودم میسوزه
دلم برای یک کسی میشوزه
این دل حسابی سنگینی میکنه................
سلام.
آیشی واریا و آبیشک باچان (فرزند آمیتا باچان معروف) دیروز با هم وصلت کردند.این مراسم که از یک ماه پیش همه در تدارکش کمک میکردند به مدت سه روز و سه شب ادامه دارد.
دختر خاله ام بعد از یک سال و خورده ای بالاخره رویت شد.شده عین هندیا.بیچاره هندیا که مجبورن اون و دوستاش رو تحمل کنند.یک موتور داره با یک ماشین..میگفت بنزین لیتری هزار و خورده ای ولی ماشینش گاز سوز بود.هنوز خط لوله گاز ایران به پاکستان و هند نرسیده تکنولوژی و تفکر استفادش رو دارند اجراء میکنند....
امروز اول اردیبهشت 1386 و سرآغاز یک زندگی عشقولانه.توی این چند وقته به یک احساس عجیبی درون خودم پی بردم.نمیدونم کاذبه یا واقعی.خدا کنه ادامه داشته باشه.یواش یواش داره باورم میشه که هستم.امیدوارم که فرصتش از من گرفته نشه.
پنج شنبه هم گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد.تهش هم خیلی زود معلوم شد.حالا داستانش چیه ، الله اعلم ،
یکی که تازگی مزدوج شده داشت سخنرانی میکرد و میگفت چه معنی میده زن و شوهر تو کارای خصوصی همدیگه دخالت کنند.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینم از حرفهای توی خونه که من به هیچ کدومشون یک ذره اعتقاد ندارم.اصلا تفکراتمون به هم نمیخوره...
از وقتیکه انرژی درمانی شدیم دیگه جرات ندارم بگم سرم درد میکنه....توی این چند وقته سرم خیلی درد گرفت و خوب شد ولی مجبور شدم به روی خودم نیارم تا تلقینی که به خانواده شده از بین نره...ولی قدیما باز یکی بود به داد آدم میرسید ولی الان خودتی و خودت.البته یک جورایی برام خوبه چون اینجوری تمرین میکنم که روی پای خودم واستم و منتظر محبت کسی نباشم.
از ما که گذشت:
همه جوونا توی هر سری از دوران زندگی که قرار گرفتند عشق همون دوران رو بردند و توی دلشون کلی خاطره خوب مونده.ولی من تا این لحظه هنوز هیچ خاطره خوبی ندارم.از بس که مراعات اینو و اونو کردم.ولی دیگه نمیخوام اینجوری بگذره.دوست دارم یک زندگیه عشقولانه و باحال و اکشن داشته باشم.همین و بس.واسه خودت بون هم کلی حال میده.
سلام.
امروز یک روز عجیبی یه.چون اصلا حس خوبی ندارم.اما نه حس بدی هم ندارم.فقط خیلی دوست دارم آخرش رو الان ببینم.امیدوارم که هر چی خیره همون بشه.
سلام.
از دست این سر دردهای ویران کننده جونم به لبم اومده.واقعا خسته شدم.نمیدونم تا کی باید این سر دردهای وحشتناک رو تحمل کنم.امروز هم که از صبح مثل خوره افتاده تو جونم و تا شب ول کن من نیست.
انشاالله که خداوند همه بیماران رو شفاء بده(آمین)
سلام.
امشب (يعني جمعه شب ، چون الان بامداد شنبه است) داشتم وبلاگ دو تا از همكاراي قديمي خودم رو ميخوندم كه كلي حرفهاي رمانتيك و به قولي دفتر خاطراتي نوشته بودند كه بهشون حسوديم شد.آخه من انشام خيلي بد بود.هميشه مامان جور منو تو انشاء نوشتن ميكشيد و امتحانات رو هم با سلام و صلوات رد ميكردم.انشاء چيه....ولي تا دلتون بخواد رياضيم خوب بود...بگذريم الان خيلي دوست دارم از اون نوشته هاي رمانتيك تو وبلاگم بنويسم ولي هر چي زور ميزنم نميشه.بهتره توي اين سال جديد ديگه به نميتونم ها فكر نكنم.آخه قول دادم كه موج مثبت بدم.به خودم و به كارهايي كه ميخوام بكنم.از وقتي كه مامان عمل كرده نگاه من به زندگي عوض شده.اين اتفاق بد جوري منو تكون داده.اصلا باورش برام سخته كه تا اين حد من تغيير كنم.نميدونم چي بايد بگم.فقط اينو ميدونم كه الان كه پشت ميزم نشستم و دارم مطلب مينويسم فكر حداقل در چند تا چيز مهم درگيره و نميخواد منو ول كنه.خيلي دوست داشتم بدونم كه ديگران هم همينطور هستند يا فقط در مواقعي خاص به موضوعي فكر ميكنند.احساس ميكنم توكلم به خدا از بين رفته كه اينقدر ذهنم خط خطي شده.نه نه اصلا اينطور نيست.خدا خودش ميدونه كه صبح از خواب كه پاميشم چي چي ها بهش ميگم.نه.......اصلا اين انصاف نيست كه فقط يك ذهن مخدوش بشه.چرا بايد تنهايي اين همه فكر رو به دوش بكشم.يك سري فكر ها تو خانواده ثابته ولي تو بايد علاوه بر اونا براي كل خانواده و اطرافيانتون رو هم حمل كني.
اين تنهايي نيمه شب رو خيلي دوست دارم و اصلا نيمخوام تا صبح بخوابم.دوست دارم بشينم فكر كنم.به گذشته ها ، حال و آينده
كاشكي ميتونستم درسم رو ادامه بدم تا لااقل به يكي از آرزوهاي بزرگم ميرسيدم
كاش من بجاي مامان مريض ميشدم و من قرار بود مورد آزمايش و ... قرار ميگرفتم
اي فرشته مهرباني : بيش از حد بهت احتياج دارم منو تنها نگذار
كاشكي ديگران راجبت نظر نميدادند،نظر و فكر اطرافيان در مورد خودم منو بدجوري آشفته ميكنه.آخه اكثرش روي ظاهره و كسي چه ميدونه واقعا تو چي هستي و چه نظر و عقيده و نيتي داري
عادت كردن يك حس عجيبه.اصلا دوست ندارم به چيز يا كسي كه عادت كنم ازش كنده بشم.
كاشكي ديگران همونجوري كه هستم قبولم ميكردند نه اونجوري كه اونا دوست دارند باشم.
واي خداي من.الهي كه قربونت برم كه دل به اين گندگي بهم دادي تا همه چي رو توش بتونم نگه دارم.
اينقدر دوست دارم بنويسم كه نگو.ولي ميترسم اگه بيشتر بنويسم شايد خودم رو لو بدم....پس بهتره قبل از اينكه سوتي بدم ديگه ننويسم...
به قول معروف:take care
سلام.
از ماه 9 سال 1385 تا دم عیدی چیزی نزدیک به 20 کیلو وزن کم کردم.اما تو تعطیلات به قول معروف پشتم باد خورد و 5 کیلویی چاغ شدم.همش تقصیره گلی جونمه.هی هله هوله میاره میخوریم ، همینجوری پیش بره چی جوری برم دختر بازی.دوباره میشم بشکه ( حالا یکی نیست بگه من چقدر دختر بازم ) . نمیدونم والا همینجوری داریم چاغ میشیم.دوتامون با هم.اما نه.دوباره میخوام ورزش و رژیم درست و آرومی رو شروع کنم.به قدری که دیگه به کسی و جایی بر نخوره.
اصلا میخوام یک تنوع جدیدی بدم.میخوام عوض بشم.لا اقل از لحاظ ظاهری.البته سعی میکنم که از جهت باطن هم تغییر کنم.اگه بدم ، خوب بشم و اگر خوبم ، بهتر بشم.دوست دارم دوستان خوب و صمیمی زیاد داشته باشم.الان فقط دو تا رفیق دارم که هر کدومشون یک جوری میشنگند.یکیشون تو دنیای خودش سیر میکنه و همه فکرش به دوز و کلک به مردم و چسبوندن خودش به بالا فکر میکنه و اون یکی دیگه که خیلی رفیقه خوبیه از قفس پریده و شوهر کرده.دیگه علی میمونه و حوضش.کاشکی لااقل نفر سومی بود که لازمه زندگیم بود.
خلاصه اینکه الان از کلاس اومدم خونه و دارم استراحت میکنم.چند تا تمرین برای کلاس فردا هم دارم.باید تمومشون کنم وگرنه سر و کله مهمونا پیدا میشه و دیگه نمیشه کاری کرد.اگه خدا قسمت کنه شاید فردا یک سری به ورزشگاه انقلاب هم بزنم.میگن با فرم معرفی نامه سازمان نظام مهندسی نصف قیمت حساب میشه.باید بپرسم ببینم صحت داره یا نه.دیگه باید برم سراغ درس و مشق....
سلام.
اینکه آدم صبح زود از خواب بیدار بشه و هر روز صبح بره نانوایی و نان تازه بخره که البته تنوع هم تو کارش بده ( مثلا روزی یک مدل نان بخره ) برام خیلی جالب شده.ای کاش میشد فرصتی هم پیدا کرد که یک ورزش صبحگاهی نیم ساعته هم در کنار این برنامه قرار میگرفت.البته از ورزش غافل نشدم.سعی میکنم داستان پیاده رویم رو حفظ کنم ولی به احتمال بسیار زیاد از ابتدای اردیبهشت در باشگاه بدنسازی هم ثبت نام میکنم.یک کمی هم باید به این اندام رسید.آخه مگه چه گناهی کرده که باید هر روز 100 کیلو رو با خودش حمل کنه....والا
راستی اگه خدا قسمت کنه از امروز قراره کارش رو تموم کنم.یعنی تازه شروع به یک اصول درست کنم.(یعنی ایندفعه میشه ؟ خدا کنه وسط راه کم نیارم!؟)
دیشب رفتم آرایشگاه و سر و صورت رو یک صفای کوچولو دادم.خیلی وقت بود که نرفته بودم سلمونی.
این چند وقته کلی راجب به شاخ فکر کردم.که مثلا کیه؟ یا چیه ؟ یا از کجا میاد و به کجا میره....
سلام.
اعتماد کردن به آدما یک کمی سخت شده.حتی به رفیقت.نمونه اش همین رفیق خودم.احساس میکنم هیچ حس اعتمادی به من نداره.نه اینکه احتیاج داشته باشه ولی روی این حساب میگم که آخه من که خودم رو میشناسم و نمیخوام حداقل خودم رو گول بزنم.میدونم چی کارم و چه آدمی هستم ولی چرا دیگران یک همچین حسی به من دارند.ولی خوب عیبی نداره.چه میشه کرد.
امروز علیرضا یک سری بهمون زد و قرار شد فردا با هم بریم فوتبال.خیلی وقته که نرفتم.
همین عصری یک سر با رئیس محترم شرکت رفتیم پایتخت تا اف ام مدولاتور برای ماشین بخریم.چه تکنولوژی در این ساختمون نهفته است.هر دفعه به یک چیز یا سیستم عجیب و قریب بر میخوریم.دلم همشونو میخواست.
سلام.
امروز رو اصلا دوست ندارم.آخه دیشب راحت نخوابیدم.نمیدونم چرا.بعضی وقتها حس میکنم وقتی یک مطلبی اینجا مینویسم فردای اون روز باید حساب پس بدم.
این داستان حقوق ما هم داره به قصه هزار و یک شب تبدیل میشه ! بابا جون اگه نمیخواهین پول بدین بگین تا لااقل دنبال کار با حقوق بالاتر بگردیم.تکلیف آدم رو روشن نمیکنن که !
امیدوارم که حقوق همه اصلاح بشه تا دیگه نگرانی از این بابت نباشه....(منظورم به گل بلبلی خودمه ها )
راجب به حس مسئولیت پذیری کلی احساس خوب دارم.بعدا راجب بش میخوام تو وبلاگم بنویسم.
یک چیز دیگه دوست دارم بنویسم و اونم اینه که با این سبک نوشتن حال میکنم.چه رسمی و چه در پیتی.....آخه راحت تر میخونمش.گلی جونم میگه خیلی مزخرف مینویسی ولی بهش میگم : داداش همینی که هست ( بود ایکی وار)