31 تیر 1386

یک زندگی ایده آل یعنی چی؟

سلام.

آقا حقوقت که تقریبا درست شد.از نظر کاری هم که جات محکمه.لیسانس هم که هستی.قد و هیکل درشتی هم داری و سعی میکنی خوشتیپ به نظر بیایی،دیگه چته.چه مرگته.به قول بچه ها جو ت زیاد شده ار ار میکنی.
وایستا وایستا بگذار جواب بدم:
اوّلا بابت حقوقم زیاد شده که خدا رو شکر ولی هنوز که نگرفتمش.ثانیا: حالا حالاها باید از نظر کاری تلاش کنم تا یک پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته باشم.ثالثا:بقیه حرفهات چرنده.من دنبال یک رفیق فابریک توپ و باحال میگردم.عجله به اون شدت هم ندارم ولی بدم نمیاد زودتر پیداش کنم.
حالا کجای کاری.من کلی برنامه دارم.کلی فکرها توی ذهنم قرار داره که دارم روشون برنامه ریزی میکنم.
خانه ، ماشین ، زن ، تحصیلات ، علم ودانش کاری ، زندگی مستقل و خلاصه هزار یک برنامه مشتی
این عکس ماشین مدل جدید پروتنه.کاشکی توی ایران هم بود.


27 تیر 1386

ایران - مالزی

سلام.

امروز ساعت 16:05 بازی سوم ایران با مالزیه.جنگ بر سر سرگروهی.امیدوارم که با گلهای بالا برنده بشیم.


25 تیر 1386

در نا امیدی بسی امید است

سلام.
فکر کنید در عین این همه بد بختی و بیچارگی و نامردی یکی از ستاره های آدم بهت چشمک بزنه و یک گوشه چشمی نورانی بهتون نشون بده ، چه حال با حالیه.آخه نمیدونی که اون موضوع خوبه یا بد.
دیروز تیم ملی فوتبال ایران با چین 2-2 مساوی کرد.زندی و نکونام گلزنی کردند تا ایران با 4 امتیاز چشم به دیدار راحت خودش با مالزی بندازه.امیدوارم که تیم اوّل گروه بشیم.دیشب یا بهتره بگم صبح امروز فینال جام ملتهای قاره آمریکا بود که برزیل با 3 گل آرژانتین رو شکست داد.چقدر غم انگیز بود.
امروز ماشین آوردم.خیلی نرم و راحت اومدم باهاش.انشاالله که طوری نشه.
همیشه گفتند بازم میگن که در نا امیدی بسی امید است.توکل به خدا داشته باشید که خودش همه رو یاری میکنه.(به امید حق)


20 تیر 1386

چقدر اطمینان کردن سخت شده

سلام.
دو سه روزی خبرهای ناجور و تلخ درباره دخترهای شرکت می شنیدم.درواقع یکی داشت آمار تک تکشون رو بهم میداد.خیلی غصه ناک و یا شایدم بهتره بگم که خیلی دردناک بود.امروز هم یکی از بچه ها رو دیدم که یک کاری کرد.ته دلم خالی شد.یعنی اگر اونم دچار این جور داستانها شده باشه که وا ویلا.خیلی غصه ناک شدم.جای پیمان اینجا خالیه.
نمیدونم چرا هر چی سعی میکنم از اینجور حواشی ها بدور باشم ولی خودشون میان سراغم.فکرم یک هو خراب میشه و میره سمت چیزای بد.
بر شیطون بد لعنت
یعنی اگر تو هم آره ، دیگه تا آخر عمرم نمی بخشمت.............البته برای تو که مهم نیست ولی برای من خیلی مهم بود....اصلا دوست ندارم بهش فکر کنم....حالم بد میشه.
اصلا ولش کن.من بهتره حواسم به کار خودم باشه....آره آقا جون.من خودم رو جمع کنم کلی هنر کردم.خدا جون ولی یکی رو جلوی راهم بگذار که منم راضی باشم.
قربون آدمای خوب برم.فدای مامان گلم بشم.امثال مامانای ما و مامان گلی و ... خیلی کم پیدا میشن یا شایدم نشن............
چقدر این روزا بد و تلخ میگذره.ولی بازم شکر.خدایا شکرت


17 تیر 1386

سفرنامه یا درد دل نامه

سلام.
توی این چند روز گذشته یک ماموریت کاری داشتم به شهرستان جهرم از استان فارس.دیدن جهرم و شهر های دور و برش برام خیلی تازگی داشت.از 5 سالگی تا الان که 28 سالمه شیراز رو ندیده بودم.یک تصور خاصی از شیراز توی ذهنم نقش بسته بود.هر چند که بازم فرصت نشد شیراز رو ببینم.
شنبه ساعت 14:30 به سمت شیراز پرواز داشتم و پنجشنبه هم ساعت 23:50 زمان برگشت بود.توی این چند روز حسابی حمام آفتاب گرفتم.عجب آفتاب سوزان و گرمی بود.قابل وصف نیست.
صبح ساعت 7:15 کارگاه بودیم و تا میرسیدیم یک لیوان آب تگری میزدیم توی رگ و یا علی.می رفتیم توی کارگاه.قرار بود فصل مشترک یک پیمانکار رو که عذرش رو خواسته بودیم در بیارم.نماینده پیمانکار و کارفرما هم بودند.خلاصه که یک تجربه جدید دیگه بود.یکی دو روز آخر هم رفتیم به دیدن شهر جهرم.یک غار به نام شنگشکن ( سنگ بشکن ) وجود داشت که برام خیلی جالب بود.شهر بازی ، نمایشگاه صنایع دستی ، خیابان یا میدان منوچهری ، خیابونای پر از چهار راه و میدان های کوچولوی اون ، رانندگی عجیب و غریب مردمان جهرم ، تعداد فوق العاده زیاد موتور ، باغهای خرما و لیمو، اون خیابونی که از سر تا تهش فقط خوابگاه دختران بود و نزدیک به ترمینال شهر و خلاصه خیلی چیزای عجیب و غریب و دیدنیه دیگه.
الان که پشت میز کارم نشستم و دارم به کارهای انباشته شده روی میزم نگاه میکنم دلم میگیره.عصری هم قراره بریم مسجد فاطمیه.مراسم ختم پدر یکی از همکارانمه.خدا همه اموات رو رحمت کنه.انشاالله که بقای عمر بازماندگانشون بشه.
بعدش هم باید برم شرکت بالا،وای خدای من اصلا امروز حسش نیست.دیشب ساعت 3 صبح خوابیدم.( از بس که اینا تو مخ آدم راه میرن )(آخه من نمیدونم اگر یکی مثل علی یا خشی گیرتون میافتاد اون موقع چی کار میکردید.شیطونه میگه یک حرکت انفجاری بکنم و دل بزنم به دریا و قید خونه و خانواده رو بزنم.بابا بس کنید دیگه آخه چقدر این داستان مزخرف و تکراری رو ادامه میدید...اه اه اه)
شب هم دعوتیم خونه مامان بزرگ عزیزم.موضوع دعوت مربوط به روز مادره ولی چون بچه ها کنکور داشتند به امروز موکول شد.
خلاصه اینکه خدا جونم دست تنهام نگذار.خودت میبینی دارم چه زوری میزنم.دیگه دارم کم میارم.خودت یه جوری راس و ریسش کن.آخه چرا اینجوری شد.مگه چه گناهی مرتکب شدم که اینجوری باید پس بدم ( خدا جون جونم : خیلی مخلصتیم )


5 تیر 1386

اتفاقات روزمره

سلام.

بالاخره هیئت مدیره و مدیر عامل استقلال مشخص شدند و جمعیت آبی پوش رو از چشم انتظار بودن درآوردند.حاجی هم بالاخره به آرزویش رسید.
حاجی جون بالاخره رفتی تیتر روزنامه ها.برو جلو ببینم چه کار میکنی.فقط بپا که سوتی موتی ندیا


2 تیر 1386

بهار رفت اما بوی انسانیت کجاست

سلام.
بالاخره بهار هم رخت و لباسش رو جمع کرد و از پیشمون رفت و تا سال دیگه که دوباره بیاد و مهمون ما باشه.گذر عمر چقدر سریع و عجیبه.انگار همین دیروز بود که سال تحویل شده بود و ما پشت سفره هفت سین نشسته بودیم.
omr.jpg
این عکسه یک جور گذر عمر رو نشون میده.(عکس رو از وبلاگ آرتا و آرتین برداشتم).یادش بخیر چه دورانی بود.
چقدر ما آدمها از هم دور شدیم.دیشب یکی از دوستانم داشت برای بچه یکی از همسایه هاشون که تصادف کرده بود پول درمان جمع میکرد.بنده خدا 6 میلیون تومان هزینه جراحی طفل معصوم بوده.اون راننده هم که در رفته بود و پدر بیچاره اش هم یک کارمند عادی شهرداری بیشتر نیوده....از اینجا جگرم آتیش گرفت که فهمیدم پدر و مادر هر دو یکی از کلیه هاشون رو ظرف این هفته گذشته فروخته بودند و چیزی نزدیک به سه و نیم میلیون جور کرده بودند.اما تا شیش تومن هنوز مقداری باقی بود.من هر چی دم دست داشتم دادم ولی بازم کم بود.
موضوع اصلا پول نیست بلکه انسانیته.چرا باید این بیچاره این جوری باشه و یک سری از آدمای دیگه ... ( چی بگم که هر چی بگم کم گفتم).جگرم میسوزه.بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که فقط به اصلاح خودم بپردازم و شکر گذار نعمتهای خدا باشم.خدایا خیلی مخلصیم.