30 اردیبهشت 1386

چلسی 1 - 0 منچستر یونایتد

چلسی قهرمان جام حذفی انگستان شد.

Chelsea's Joe Cole (L) sprays champagne on team mate Claude Makelele after they beat Manchester United to take the FA Cup final soccer match at the new Wembley Stadium in London on May 19, 2007.
------------------------------------------------

Wayne Rooney reacts after Chelsea scored during the FA Cup final soccer match between Chelsea and Manchester United at Wembley Stadium in London on May 19, 2007.

مادر

سلام.
دلم برای مامان تنگ شده.هنوز دو سه ساعت نشده که تو بیمارستان بستری شده.انگار که ستون فقراتم راست نمیشه.نفسم بالا نمیاد.اصلا یک جوری شدم.دستم به کار نمیره.میخوام مرخصی بگیرم و برم تو خلوت خودم.آخه خلوت من درست دم در خونه خداست.اینقدر ارتفاعش زیاده که قابل تصور نیست.کل شهر زیر پاته.من به اونجا میگم بام تهران.(البته نه این بام تهران)حسم میگه اونجا خیلی به خدا نزدک ترم.هر چی سیاهی تو این شهر وجود داره رو ازش رد میشی و به سفیدیا میرسی.
میخوام همونجا بشینم و ساعتها زار بزنم و التماس خدا رو بکنم.کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.
دوّم خرداد سالروز تولدمه.دوست دارم تو این روز فقط یک خبر رو بشنوم و اونم سلامتی مامانم.همین و بس.نه مهری میخوام و نه محبتی و نه کادویی و نه چیزی.........................................................................
الان چقدر گریه کردن رو دوست دارم ولی حیف که تو شرکتم.حالا حساب کنید توی این اوصاف آقای مهندس عزیز بیاد و بگه من این صورت وضعیت رو تا ساعت 15 میخوام و الان ساعت 13.15 است.ببین چه حالی بهت دست میده.نمیشه بهش بگی بعدا.آخه مثلا آقا سهامدار هم هستند.با اون منشی عزیزش.این خانم منشی ایشون فقط بدرد چک وصول کردن میخوره و شر خری.اینقدر میاد جلوی میزت وامیسته که کلافت میکنه.فکر کن از ساعت 7 صبح باید ایشون رو زیارت کنید تا 4.30 عصر که شرکت تعطیل میشه.(تا حالا اینقدر از کسی خسته نشده بودم)
حدود 43 ماهه که در این وبلاگ دارم مطلب مینویسم و قبل از اون هم 22 ماهی در پرشین بلاگ مینوشتم و از اینکه هنوز هم یک نظمی در نوشته هام پیدا نمیکنم خیلی خوشحالم.احساس میکنم که هیچکدوم از نوشته هام با هم ارتباطی ندارند.آخه راجب به هیچ کدومشون فکر نمیکنم و فقط آنی تو مغزم میاد و میره.البته فکر کنم تنها کلمه و یا بهتر بگم که تنها نظمی که درون همه نوشته هام است در یک کلمه خلاصه میشه.
کلمه " سلام "


27 اردیبهشت 1386

یکشنبه

سلام.
ثانیه شماری داره تموم میشه. بالاخره روزی رو که منتظرش بودم داره میرسه.یکشنبه ، آره خودشه.خدا به خیر بگذرونه.امیدوارم بعد از این دو روز دیگه مشکلی نباشه.اثری ازش نمونده باشه.انشاالله که ختم به خیر بشه بدون هیچ عوارض بدی.تا حالا که هیچ چیزی نفهمید ، اگر قرار باشه بعدش هم چیزی نفهمه پس اون عدالت چی میشه.(البته به اون عدالته کلی اعتقاد دارم)


22 اردیبهشت 1386

همسر یابی به روش مامان بزرگ

سلام.
خدا این بزرگتر ها رو ازمون نگیره و سایه شون رو روی سر ما حفظ منه.مامان بزرگ محترم که عاشقشم دیروز ظهر یک حرف جالب و عجیبی زد که خودم کف کردم.آخه قربونش برم برام زن پیدا کرده.(البته دختر) فقط یک مشکلی هست.اوّل اینکه فعلا من قصد ازدواج ندارم مگر یک مورد خیلی خیلی ایده آل و رویایی.دوّم: اون دختر حداقل 10 سال با من اختلاف سنی داره و سوّم:تقریبا هم هیکلیم
قد من 185 سانتیمتره و وزنم 94 کیلوگرم.
خدا به خیر بگذرونه
دوّم خرداد سالروز تولدمه.تقریبا 10 روز دیگه (یک کمی بالا و پائین).از هیچ کس کادو نمیخوام.هیچ هیچ هیچ کادو منو راضی نمیکنه.اصلا دوست ندارم که کسانی که خودشون رو دوست میدونند ولی سال به سال باهات نه تماس دارند و نه جواب تماست رو میدند بیان و بهت تبریک بگن.اصلا دوست ندارم که دخترهای شرکت بیان بالا و بهم تولدم رو تبریک بگند.اصلا دوست ندارم که توی خونه کسی بهم تبریک بگه ( اینقدر گرفتاری هست که دوست ندارم مزاحم کسی بشم ).
ولی یک چیزی رو دوست دارم و اونم اینه که خیلی دوست دارم روی میزم در روز تولدم دو تا گل سرخ خوشگل و مامان باشه.از گل رز خیلی خوشم میاد.عشق میکنم باهاش.(میبیند چقدر رویایی و رمانتیک هستم)
انشاالله که همه آدمهای روی کره زمین سلامت و خوشحال و خوشبخت باشند.آرزو زیاد دارم و اگر بخوام اینجا بنویسم میشه به اندازه یک دفترچه 100 برگ.ولی یکی دو تاش رو میتونم بنویسم و اونم اینه که اول از خدا میخوام سلامتی کامل رو به مامانم بده و دوم اینکه
ای خدا جونم : چی میشد تو روز تولدم خودش میامد و تولدم رو بهم تبریک میگفت و از اینکه هیچ کدوم از اون چیزایی که من در موردش فکر میکردم درست نبوده و خلاصه از این جور حرفا....( رویا میدونید چیه؟ نه منم نمیدونم ولی اینو میدونم که میگند شتر در خواب بیند پنبه دانه گهی لف لف کند گه (اینجا رو یادم رفته) )
امیدوارم که این اتفاق به هر صورت که میخواد بیافته بیافته ولی خدا وکیلی بیافته


19 اردیبهشت 1386

مرگ حقّه

سلام.
تا حالا شده به مرگ فکر کنید.نمیدونم چرا هیچ وقت خبر نمیکنه.همیشه توی بزنگاه میاد و آدم رو با خودش میبره.همیشه موقعی که اصلا فکرش رو هم نمیکنی میاد سراغت.خدا رحمت کنه همه اموات رو ، چه خوبه آدم با مرگ رفیق باشه.توشه آخرت به درد همین موقع میخوره.اگر انسان شرافتمندانه و پاک زندگی کنه دیگه چرا باید از مرگ بترسه.
من همیشه سعی کردم که به اون ور آب هم فکر کنم.منظورم همون زندگی بعد از مرگه.از خدا میخوام که مثل همیشه منو یاری کنه تا بتونم براش بنده خوبی باشم و توان شکر گذاری از نعمتهایی که به ما داده رو بیشتر بدست بیارم.هر چند که من بنده اهلی براش نبودم ولی امیدوارم که بتونم اصلاحات رو سر لوحه قرار بدم و بنده بهتری بشم.امیدوارم که خودش از سر تقصیرات ما بگذره.
خدا همه اموات رو رحمت کنه.فردا شب جمعه است.چقدر خوبه که یک فاتحه برای همه اموات بفرستیم تا اگر ما هم خدای نکرده فوت شدیم کسی هم برای ما فاتحه بفرسته.(البته مرگ حقه و پذیرفتنی)


18 اردیبهشت 1386

آرزو

سلام.

این روزها خیلی از زوج ها در فکر تدارکات برگزاری عروسی هستند.توی همین دفتر ما حداقل من سه زوج دوست داشتنی رو میشناسم که همه فکر و ذهنشون تدارک عروسیشونه.یکیشون که امروز هم شوهرش رو آورده بود شرکت تا ما ببینیمش.بنده خدا رسما شوهر بیچاره رو فرستاده بود رو ویلچر.اختلاف سنیشون به نظر بالا میامد ولی انشاالله که به خیر و خوشی برن خونه خودشون.دیروز عقد محضری کرده بودند و عروسیشون هم به همین زودیاست.یکی دیگه از همکارانم که منشی شرکته قراره تا 10 روزه دیگه مراسم عروسیشون رو برگزار کنند.چقدر ذوق و شوق داره بنده خدا.چقدر آرایشگاه رفتند.آتلیه و خلاصه هزار و یکجای عجیب و غریب دیگه.بهشون تبریک میگم و اما آخرین زوج خوشبخت گلی جونمه که خیلی دوست دارم هر چی زودتر از این بلاتکلیفی در بیاد و بره خونه خودش و خوشبخت بشه.نمیدونید چقدر دوست دارم که گلی رو تو لباس عروسی ببینم.چقدر بهش میاد.الان هم کنارم واستاده و داره اوسکل رو تعریف میکنه
میگه اوسکل یعنی : یک پرنده که کل بهار و تابستون رو غذا و آذوقه جمع میکنه و یک جایی برای خودش قایم میکنه بعد زمستون یادش میره که اونا رو کجا قایم کرده و هر چی میگرده دنبالشون پیداش نمیکنه


16 اردیبهشت 1386

غیر قابل منتظره

امروز بنا به دلایلی همش منتظر یک اتفاق بد بودم ولی بر خلاف انتظارم خبر خیلی خوبی رو شنیدم.ولی از اونجا که منتظر بده بودم احتمال میدم که این خوبه فقط در حد یک خبره و جامه عمل به خودش نمی پوشونه.(خدا نکنه که عملی نشه وگرنه خیلی بد میشه)

پرسپولیس هم به قهرمانی در لیگ برتر امیدوار شد

سلام.

اگر یک نگاهی به جدول رده بندی لیگ برتر بندازیم بی شک هنوز روی کاغذ یک کمی شانس برای پرسپولیس قائل میشیم.پرسپولیس دو تا بازی دیگر دارد و استقلال سه بازی.خلاصه غیر ممکن غیر ممکنه.


13 اردیبهشت 1386

سرطان

سلام.
یک معجزه ، یک خدایی که بهش توکل میکنیم ، این همه بنده ، مقدار زیادی نعمت ، وسیله و ابزارهای فراوون
یه عالمه بزرگی ، شخصیت والا ، منش و خوی فردینی خلاصه و خلاصه اینجوری
دیروز تولد مامانم بود...مامان جونم تولدت مبارک.انشالله که 1000 سال دیگه در صحت و سلامتی و خوشحالی و خوشبختی سایه ات بالای سر ما باشه.
الان هم مخم هنگ کرده و نمیدونم چی بگم.


12 اردیبهشت 1386

یک خواهش و تمنا

سلام.
قربون خدا برم ه هیچ وقت دست رد به بنده هاش نمیزنه.اگه یک چیزی رو از ته دلت ازش بخواهی بهت میده.موضوع اون نیت است که باید دید چگونه دیده میشه.خلاصه اینکه دیروز به خیر گذشت.خدا خدا میکردم که براش اتفاقی نیفته.آخه اینجا که کسی نیست بخوام دروغ بگم ، من خیلی دوستش دارم البته با همه شیطونیاش.اصلا دوست ندارم ناراحتیش رو ببینم.شاید حاضر باشم برای خوشبختیش خیلی کارا بکنم که تا حالا فکرش رو هم نکردم.از خدا میخوام که هر چی زودتر تکلیفش روشن بشه و خوشبختی رو حس کنه.امیدوارم که خدا خوشبختی رو برای همه بنده هاش بفرسته پائین.
توی این یک ماه اخیر خیلی شیطونی کردم اما الان که نگاه میکنم میبینم که اصلا هم کار درستی نبوده.فقط یک تنوع و احساس قدرت.شاید برای روحیه و اعتماد به نفس خوب بوده ولی الان که اینجا نشستم میبینم که دیگه اصلا حال هیچکدومشون رو ندارم.همشون بنا به قصد و رسیدن به هدف خودشون دارن پا پیش میزارن.(یارو میگه بدنسازی....میگم:چطور.....میگه آخه این هیکل حال میده باحاش ......بر شیطون بد لعنت)خلاصه که امیدوارم اون کیس درست حسابی و باحالی رو که آرزوش رو دارم خدا برام بفرسته.وقتش شاید مهم نباشه ولی دوست دارم وقتی بیاد که دیر نشده باشه.
ای بمیری که رفتی تو مخم.آخه من از دست تو چی بکشم.


11 اردیبهشت 1386

تاثیر پذیر بودن

سلام.
آدما بعضیاشون تاثیر پذیرن و بعضیاشون نه.بضی ها قدرت بالایی دارن و بعضیها ضعیف و سستند.
ولی فکر میکنم اگه یک کمی تو مخ آهن هم راه بری خمیر میشه.( مگه نه ).خلاصه اینکه توی این چند روزه هر کاری که دوست داشتم کردم.زیاده روی نباید بکنم.این همه عمر زحمت کشیدم حالا با یک اشاره خودم و عمرم رو ببرم زیر سئوال.....نه نه نه نه.
شنیدم که رفتنی شده.به آمریکا.خیلی دلم براش تنگ میشه.خیلی طلبش بودم ولی حیف که اون آدمی نبود که بشه راحت باحاش حرف زد.میگن شانس همیشه یکبار در خونه آدما میاد.اگه در رو باز کنی که میاد پیشت وگرنه میپره.ولی فکر کنم اون دم خونه ما نیومد.آخه من رفتم دم خونه اونا و در زدم ولی در رو باز نکرد...
شاید قسمت نبوده.الان که فکر میکنم میبینم که شایسته و لایق کم داریم.هر کسی یک جوری میشنگه.چقدر سخته راجب به دیگران درست فکر کنی.تودار بودن آدما خیلی برام عجیبه.


10 اردیبهشت 1386

مارادونا اسطوره فوتبال دنیا

سلام.
اینکه میگن مارادونا فوت کرده و یا اینکه در آستانه فوته منو حسابی دلگیر میکنه.چه روزای خوش باحاش داشتم.هر موقع فوتبالش رو از تلویزیون نشون میداد من با عشق و علاقه خاصی تماشا میکردم.واقعا اعجوبه ای بود.نمونه و همتا نداره و نداشت.

خلاصه که این اتفاقات زیاد به دلم خوش نمیاد.


9 اردیبهشت 1386

یکشنبه راستین

میگفتند که کار سختیه ، ولی اصلا کاری نداشت.به راحتی مثل بنز ردیف میشه.میگی نه ببین.فقط به خاطر اینکه نشون بدم میخوام برم تا 10 تا.


6 اردیبهشت 1386

Stop

سلام.
اگه به آدما رو بدی پرو میشن و اگه رو ندی بازم پرو میشن.خلاصه اینکه باید رو ندی و پرو باشی.
فکر میکنه که چه خبره حالا.وایستا با هم بریم.جو نگیرتت.حیف که آدم معتقد به شرایطی هستم وگرنه میگفتم دنیا دست کیه.(البته خدا رو شکر میکنم که آدم پایبندی هستم و امیدوارم که باشم).
خیلی دوست دارم اونی رو که دیدم بازم ببینمش.از نزدیک و شاید هم نزدیکتر.الان یک احساس جالبی دارم.
دلم برای خودم تنگ شده.


4 اردیبهشت 1386

تو ذوق خوردن هم باحاله

سلام.
دیروز بالاخره هر جوری بود گذشت.اولّش حسابی تو ذوقم خورد.آخه یک چیز دیگه تو تصوراتم بود و اون چیزی که دیدم اصلا باور نداشتم.با دیدنش حسابی توی دلم خالی شد ولی خوب الان که فکر میکنم میبینم که زیاد مهم نبوده و شاید برای اون هم همین داستان پیش اومده باشه.دنیای عجیبیه دیگه.فکر کنم امروز صبح رو سوتی دادم.(آقا قبول دارم دیگه هیچکی هیچ چی نگه)خلاصه اینکه باید ببینم چی پیش میاد.از گلی جونم هم ممنونم که میخواست منو از الافی در بیاره.شایدم میخواسته منو از سرش باز کنه ولی کور خونده.(هر هر هر ) خلاصه اینم از اون کارهایی یه که من اصلا ازش خوشم نمیاد ولی بنا به اقتضای زمونه مجبور به انجامش شدم.
شما راضی هستید؟
چطور بود
تو ازش بپرس من چطورم
اونی که فکر میکنی نشد نه.
اکشالی نداره به مرور زمان درست میشه
نه اینکه تو منظورت از اینکار یه چیز دیگه نبوده
پس فکر نکن که اونا بهت کلک زدن چون تو خودت آخرشی
نترس گول نمیخوری
سرطان چیه بابا
حالا میخوای چی کار کنی؟بهش میگی یا مثل راز داوینچی تو دلت نگهش میداری
اون چی....معلومه که هیچی.چون اصلا براش مهم نیست.
ای پسر سیگارش رو دیدی.چقدر عجیب و رمانتیک؟!
دلت داره گونده میشه ها پس مواظب سلامتیت باش.
جرقه هه خیلی مهمه.
پاک تر از تو؟ نه نه نه محاله پیدا کنی
دیگران اصلا مهم نیست که چی میگند.مهم اینه که تو چی هستی و میخوای چی بشی
دیدی بالاخره تو خونه همه به حرفت میرسن.فقط یک کمی طول کشید.بجای گوش دادن به حرفت در اون روز یک هفته دیرتر به تو پی بردند.
حیف که قبل از عید متری 300000 تومن را الان باید 1200000 میبینی و اون موقع اونجا اه اه و کثیف بود و الان بهشت برین
داداش ! خودتی یو خودت . حالا برو به فکر خودت باشو
به هیچ کس نباید اعتماد کرد
دستت رو بزار روی زانوهای خودت و دل به هیچ کس و هیچ چیز نبند.
میبینم بد جوری مخت خط خطی شده ها
فکر میکردم گمشده ام رو سریعا پیدا میکنم ولی دیدم که کور خوندم
گلی اینا رو جون داداش نخون.ضایعه به جون خودم.!!!!!!!
بسه بابا تا صبح ولم کنید اینجا چرت و پرت مینویسم
هیچ کدومتون منو نشناختید.خدایا بنازم به این قدرتت که بنده ات چه کارا که نمیکنه.لایه لایه وجودم سراسر راز و رمزه و چهره چهره نمایم سراسر ....(چی بگم که اصلا مهم نیست)
دوستای و رفیقای هم سن و سال من به چی فکر میکنند و من به چی؟
تبعیض تا چه حد آخه
سادگی رو دوست دارم به هیچ کس هم مربوط نیست
اگه به کسی کمک میکنم به هیچ کس مربوط نیست و اگر هم به کس دیگه ای کمک نمیکنم بازم به هیچ کس مربوط نیست.
پرنده ها رو دوست دارم.خیلی خیلی دوست دارم.کاشکی منم پرنده بودم.( اه اه چقدر لوس)
چه توقع بی جایی...چرا باید یکی تو رو درک کنه.درسته که تو سعی میکنی همه رو درک کنی ولی خودت میخوای مجبور که نبودی
توقع بیجا ممنون
ورزش خیلی باحاله...دوست میدارم
زرنگ تر از من تو دنیا کیه؟خنگ تر از من توی دنیا کیه؟
میخوام خیلی خیلی این فاصله زیاد رو بشکنم و دوباره بشم مثل سابق....اون سبک شدن رو خیلی دوست دارم.خیلی خیلی نیاز دارم
خیلی بده که اصلا برای تو فکر نکنند چون تو خودت به جای همشون برای خودت باید فکر بکنی.
اصلا برای کدومشون مهم بوده و هست که چه اتفاقی برات افتاده...
اگه بدونید چی کار میخوام بکنم (تازه تنهایی ) خداییش کف میکنید.خودم هم کف میکنم.ولی ایندفعه از کسی هم نظری نمیپرسم.فقط یک کمی زمان میخوام.......
مواظب نوک انگشتاتون باشید که از تعجب زیر دندونتون له نشه.
4 سال و خورده ایه که دارم وبلاگ مینویسم ولی ادعایی نداشتم...آخه جوجه تو که اون زمان به سبی زمینی میگفتی دیب دمینی من وبلاگستان رو آباد کرده بودم.اینقدر جو نگیرتت کوچولو
از عید تا حالا اصلاحات رو شروع کردم.کار سختیه ولی شدنیست.اول رانندگی.دیگه عقربه کیلومتر شمار بالای 160 رو نشون نمیده.حتی بالای 60 هم به زور میره.اینجوری رمانتیک تره.بدش میرسه نوبت به چی..اگه گفتی ... ذهن باید اصلاح بشه.تفکرات باید درست بشه.برابری و مساوات در داخل باید اصلاح بشه........
الان سر کارم و قراره زیاد نپیچونم....یعنی این کار ما هم درست میشه....


3 اردیبهشت 1386

نمیدونم حرف حساب امروز چیه

سلام.
من هنوز نفهمیدم امروز بالاخره چه حسی باید داشته باشم.خوب یا بد.این سر درد های مزاحم هم دست از سر من بر نمیداره که.کشته منو.عصری هم قراره یه سر برم بیرون بچرخم ببینم که آیا فرجی میشه یا نه.همه تو این وقت ها اکشن و با انرژی هستند و من مثل خنگ ها بی حوصله.کنجکاویم بیشتر از اون حسه است.امان از این فضولی.نمیدونم والا چی چی بگم.استرس دارم.آخه این موقعیت رو زیاد تجربه نکردم.
استرس دارم
ترس دارم
نگرانم
دلم به حال خودم میسوزه
دلم برای یک کسی میشوزه
این دل حسابی سنگینی میکنه................


1 اردیبهشت 1386

اوّل هفته و سرآغازی برای زندگی

سلام.

آیشی واریا و آبیشک باچان (فرزند آمیتا باچان معروف) دیروز با هم وصلت کردند.این مراسم که از یک ماه پیش همه در تدارکش کمک میکردند به مدت سه روز و سه شب ادامه دارد.
دختر خاله ام بعد از یک سال و خورده ای بالاخره رویت شد.شده عین هندیا.بیچاره هندیا که مجبورن اون و دوستاش رو تحمل کنند.یک موتور داره با یک ماشین..میگفت بنزین لیتری هزار و خورده ای ولی ماشینش گاز سوز بود.هنوز خط لوله گاز ایران به پاکستان و هند نرسیده تکنولوژی و تفکر استفادش رو دارند اجراء میکنند....
امروز اول اردیبهشت 1386 و سرآغاز یک زندگی عشقولانه.توی این چند وقته به یک احساس عجیبی درون خودم پی بردم.نمیدونم کاذبه یا واقعی.خدا کنه ادامه داشته باشه.یواش یواش داره باورم میشه که هستم.امیدوارم که فرصتش از من گرفته نشه.
پنج شنبه هم گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد.تهش هم خیلی زود معلوم شد.حالا داستانش چیه ، الله اعلم ،
یکی که تازگی مزدوج شده داشت سخنرانی میکرد و میگفت چه معنی میده زن و شوهر تو کارای خصوصی همدیگه دخالت کنند.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینم از حرفهای توی خونه که من به هیچ کدومشون یک ذره اعتقاد ندارم.اصلا تفکراتمون به هم نمیخوره...
از وقتیکه انرژی درمانی شدیم دیگه جرات ندارم بگم سرم درد میکنه....توی این چند وقته سرم خیلی درد گرفت و خوب شد ولی مجبور شدم به روی خودم نیارم تا تلقینی که به خانواده شده از بین نره...ولی قدیما باز یکی بود به داد آدم میرسید ولی الان خودتی و خودت.البته یک جورایی برام خوبه چون اینجوری تمرین میکنم که روی پای خودم واستم و منتظر محبت کسی نباشم.
از ما که گذشت:
همه جوونا توی هر سری از دوران زندگی که قرار گرفتند عشق همون دوران رو بردند و توی دلشون کلی خاطره خوب مونده.ولی من تا این لحظه هنوز هیچ خاطره خوبی ندارم.از بس که مراعات اینو و اونو کردم.ولی دیگه نمیخوام اینجوری بگذره.دوست دارم یک زندگیه عشقولانه و باحال و اکشن داشته باشم.همین و بس.واسه خودت بون هم کلی حال میده.